تبليغاتX
قابوس نامه
 

امروز سالروز اعدام نواب صفوی رهبر فداییان اسلام بود.گروه فداییان اسلام معتقد به اعدام انقلابی بودن و بنا به تشخیص ضرورت دست به این کار میزدن.

 نمیتونم کتمان کنم آدم هایی که ترور شدن اکثرا خائن بودن(میگم اکثرا چون تمام کسانی که ترور شدن رو نمیشناسم) ولی نمی تونم قبول کنم اسلام اینقدر میتونه ترسناک باشه!

 بنا به تشخیص ضرورت یعنی چی؟! نواب صفوی و گروهش چه حقی داشتن که تشخیص بدن کی حق زنده موندن داره و کی حق مردن؟! در اسلام برای هر حرکتی یه الگوی عمل وجود داره...الگوی عملی که اسلام برای ترور ارائه داده کجاست؟!

 درسته که افراد خائنی توسط این گروه نابود شدن اما راهی که نواب صفوی و گروهش باز کردن از نظر من نه تنها خدمت به اسلام نبود که خیانت بود. تاثر رفتار افراد همیشه برای همون لحظه نیست...مخصوصا اگه یه تفکر پشتش باشه...به نظر من نگاهی که توی قتل های زنجیره ای وجود داشت نگاه نواب صفوی و فداییان اسلام بود. نمیگم آیا نواب با همچین حرکتی موافق بوده یا مخالف میخوام بگم نواب و گروهش مبدا تفکری بودن که در دوران ما به قتل های زنجیره ای ختم شد.

 ترور افرادی مثل حجاریان هم بنا به تشخیص ضرورت یک انسان بوده!

 همیشه شعار میدیم که در اسلام هدف وسیله رو توجیه نمیکنه اما باز هم هر سال سالروز اعدام کسی رو گرامی میداریم که نماد توجیه وسیله است برای یه هدف مقدس!حتی اگه رزم آرا رو هدف قرار بدیم!

 ختم کلام اینکه اگه بخوایم ادعا کنیم اسلام دین قابل دفاعیه باید چنین حرکت های تروریستی رو از نگاه یک مسلمان محکوم کنیم.اسلام دینه خشونت نبوده و نخواهد بود.تاکتیک های اسلام برای شکست دشمنان کاملا حساب شده و به هیچ عنوان اینقدر ترسناک نیست!

به خدا همین...به پیغمبر همین!

+ نوشته شده در  84/10/28ساعت 0  توسط زهرا موثق  | 

آدم ها تنهان! هممون تا یه جایی همراه داریم.از یه مرزی به بعد هممون تنهاییم!

وقتی احساس کنی برای دیگران تموم شده ای یه غم مبهم میوفته به جونت که نمیدونم اسمش چیه؟!اونوقت احساس می کنی برای خودت هم تموم شدی! پیش خودت هم ارزشی نداری!

 خفه میشی خفه میشی خفه میشی...

 آدم ها از کنارت میگذرن و تو نگاهتو محکم تر میدوزی به پیاده رو...

 تکرار واژه ی انتحار غلغلکم میده!

 دوست دارم بتونم سرمو بگیرم بالا و چشم تو چشم تمام این رهگذرا بایستم! میخ شم تو چشاشونو بهشون بفهمونم منم حضور دارم....ولی ندارم... خدایا! زمین که جای من نبود...آسمونتو بهم قرض بده!

 

+ نوشته شده در  84/10/25ساعت 20  توسط زهرا موثق  | 

 

بچه که بودم کارتون های سیاهی میدیدم.خاطره های خیلی بدی از اون همه رنگ سیاه دارم!

دیشب پسر بچه ی ۴ ساله ی همسایمون جلوی تلوزیون خوابیده بود و ریسه می رفت از خنده! دلم برای تمام روزای کودکی خودم سوخت! می نشستیم جلوی تلوزیون و زل می زدیم به کارتون بی نوایان.

به دنیای سیاه کوزت بیچاره و دنیای بی رحم ژان وا ژان. یا دنیای پرین و مادرش که رنج و غمشون تمومی نداشت...یا ریمی...ریمی بیچاره ی من!

اون آنت رو بگو که چقدر واسه پاهای فلج برادرش خون جگر شد! یا حنا! حنا که تنهاترین شخصیت کارتون های اون دوره بود...با اون سگ پاکوتاه نفهمش!

یا بل و سباستین! تنهایی سباستین اعصاب خرد کن بود...یا هایدی تو خونه ی سرد کلارا...یا هاچ...هاچی که به اصطلاح مناسب ترین کارتون اون دوره برای گروه سنی من بود...که هیچ وقت مادرش رو پیدا نمیکرد و هیچ وقت هم نفهمیدم اصلا مادری وجود داشت یا نه؟!

بازم مثال لازمه برای ثابت کردن دنیای سیاه و مخوف و بی رحمی که توی اولین سال های کودکیم سعی داشتن نشونم بدن؟! چرا پسر ۴ ساله ی همسایه من خوابیده بود جلوی تلوزیون و ریسه می رفت از خنده در حالی که من هر چی به خودم فشار آوردم که از خندیدنم چیزی یادم بیاد موفق نشدم!

چرا می خواستن کودکی منو پر کنن از یه جور غم معنوی و انسانی کوفتی؟! چرا میخواستن بچه هایی بسازن آرمان گرا که ارزش های انسانی رو درک میکنن؟! ما فقط بچه های خردسالی بودیم که به خندیدن و شاد بودن احتیاج داشتیم! نه به درک دنیایی که اونا اصرار داشتن خشن و سخت نشونش بدن!

بچگی ما رو به همدردی با یه مشت شخصیت خیالی گذروندن و فقط یادمون دادن که دنیا جای ناراحت کننده و وحشتناکیه(اغلب شخصیت های کارتونی توی شب سفر میکردن یا توی مناظری که رنگ غالب در اون ها رنگ های تیره بود) خلاصه که کسی اون روزا یادش نبود مخاطب این جور برنامه ها یه مشت  بچه ی بیچاره ان که هدفشون از پای تلوزیون نشستن لذت بردنه نه درک دنیای کوزت و ژان وا ژان که از بس پیچیدست آدم بزرگ ها هم از حلاجی اون عاجزن!

پسر ۴ ساله ی همسایمون زل زده بود به دو تا سمور رنگارنگ و احمق و داشت بلند بلند میخندید!

من ولی نتونستم بخندم! دلیلش هم این بود که یاد نگرفته بودم!

+ نوشته شده در  84/10/23ساعت 20  توسط زهرا موثق  | 

 

سال:۱۴۸۴

نگاه  که می کنم میبینم ۱۰۰ سال گذشته. من حالا ۱۲۰ سالمه و از شدت پیری شبیه سیب زمینی پلاسیده شدم. شایدم مردم!درست نمیدونم...فقط می دونم زمان یهو چرخید و حالا سال ۱۴۸۴ شمسیه!

این خواب یه بعد از ظهر همه ی ما میتونه باشه...من میتونم خواب ببینم که ۱۰۰ سال گذشته و همه چیز عوض شده.میتونم صورت انسان ۱۰۰ سال بعد رو مجسم کنم که از صورت انسان عصر من بیشتر می درخشه! من میتونم یه انسان بسازم تو ذهنم که....

من نمی تونم بجنگم. من نمیخوام بجنگم! من نمی خوام دنیا رو اداره کنم!من نمیخوام دنیا منو اداره کنه...

این تمام رویای  بعداز ظهرهای منه!

 

پیوست:میدونین بزرگترین خیانت خلیفه ی های اسلام به اسلام چی بود؟! اینکه خواستن عشق رو با شمشیر در قلب منکرین فرو کنن! دین ما دین عشقه... دین دوستی... و احترام به مفهوم انسان! چرا باید به همه خلاف این رو ثابت کنیم؟!

 و این تمام کابوس  بعد از ظهرهای منه!

+ نوشته شده در  84/10/17ساعت 18  توسط زهرا موثق  | 

 

هر روز بیشتر دارم پر میشم از دلنگرانی. مثه یه بادکنک که دوست دارم رنگش آبی باشه! و هر لحظه بیشتر نخ ام رو سفت میکنن به سه پایه ی این زندگی که رنگش شده قهوه ای سوخته ای که بوی شکلات میده و هی نمیزاره گم شم تو آسمون!

موندم بین یه دوراهی: که خودمو بکوبم به یه سوزن و فریادم که رنگش قرمزه بلند بشه یا اینکه همین طوری وصل بمونم به اون نخ که بدجوری امونمو بریده!

پیدام کن و این نخو ببر!

 

+ نوشته شده در  84/10/12ساعت 20  توسط زهرا موثق  | 

 

شاملو میگه:                                                                                                                       

 و شما که به سالیانی چنین دور دست به دنیا آمده اید...

 خفت ارواح ما را به لعنت و دشنامی افزون مکنید

اگر مبدا خراب آبادی هستیم که نامش دنیاست!

من به فکر روزی هستم که مجبور باشیم بار لعنت فرزندانمون رو بر دوش بکشیم.مثل بار لعنتی که من بر دوش پدرانم گذاشتم!!!

 

+ نوشته شده در  84/10/07ساعت 13  توسط زهرا موثق  |