تبليغاتX
قابوس نامه
"عمل نوشتن متضمن عمل "شبه خواندن" تلویحی است که خواندن حقیقی را ناممکن می سازد.هنگامی که کلمات زیر قلم نویسنده شکل می گیرند البته نویسنده آنها را می بیند اما نه همانند خواننده.زیرا که آنها را پیش از نوشتن می شناسد.

وظیفه ی نگاهش این نیست که با مسّ کلمات خفته ای که منتظر خوانده شدن هستند آنها را بیدار سازد.بلکه باید بر خط سیر الفاظ و نشانه ها نظارت کند.روی هم رفته این ماموریت تنظیم گری صرف است و بینایی در اینجا چیزی را آشکار نمی سازد مگر لغزش های جزیی دست را.نویسنده نه پیش بینی می کند و نه حدس می زند:طرح می افکند. بسا اتفاق می افتد که نویسنده منتظر خویش می ماند یا به اصطلاح منتظر الهام.اما کس آنگونه منتظر خویش نمی ماند که منتظر دیگران.

اگر تردید میکند از آنست که می داند آینده از پیش ساخته نشده بلکه خود اوست که باید آن را بسازد و اگر هنوز نمی داند که چه بر سر قهرمانش خواهد آمد بدان معناست که در این باره نیندیشیده و هیچ تصمیمی نگرفته است.پس آینده ی او صفحه ای سفید است و حال آنکه آینده ی خواننده آن دویست صفحه ی پر بار از کلمات است که میان او و پایان کتاب فاصله  می اندازد.

بدین گونه نویسنده به هر جا رو بیاورد دانش خود را،اراده ی خود را،طرح های خود را و سخن کوتاه خویشتن را میبیند و به هر چه دست بزند ذهنیت خویش را می یابد.شیئی که می آفریند از دسترس او به دور است:آنرا برای خویش نمی آفریند.اثر فلان نکته را و فلان کلمه ی قصار را ارزیابی می کند. اما این اثری است که بر دیگران دارد.آنرا می تواند بسنجد اما نمی تواند حس بکند.

بنابراین حقیقت ندارد که کسی برای خود مینویسد.عمل آفرینش فقط یک لحظه ی ناقص و انتزاعی از تولید اثر ادبی است.اگر نویسنده تنها می بود میتوانست هر چه دلش می خواهد بنویسد هرگز اثرش به صورت عین خارجی عرضه نمی شد و نویسنده ناچار می بایست یا قلم را به زمین بگذارد و یا نومید شود.

اما عمل نوشتن متضمن عمل خواندن است که همبسته ی دیالتیکی آنست و این دو فعل لازم و ملزوم مسلزم دو فاعل جداگانه است .کوشش مزدوج نویسنده و خواننده است که این شیئ عینی و خیالی یعنی اثر ادبی را پدید می آورد.هنر وجود ندارد مگر برای دیگری و از طریق دیگری.

*(فصل دوم از کتاب ادبیات چیست ـ ژان پل سارتر)

+ نوشته شده در  84/12/26ساعت 17  توسط زهرا موثق  | 

امسال اربعین حسینی دقیقا مصادف شده با روز تحویل سال نو.من سوالم اینه:خوب که چی؟!ماهمون قدر که مسلمون هستیم ایرانی هم هستیم و معلوم نیست این همه بزرگ کردن مسئله برای چیه؟!

چند روز پیش زن همسایمون در یه فتوای جالب توجه فرمودن:امسال کسی نباید هفت سین بچینه.گناه کبیره است(!)البته ایشون به نقل از یه آقای امامه دار که گویا در یکی از کانال های تلوزیونی این فتوا رو داده بودن این حرف رو زد.خیلی هم جدی سر حرفش ایستاده بود که هر کی هفت سین بچینه فلان و چلانه...از اون طرف یه عده دیگه چپ و راست دارن غر میزنن که عیدمون خراب شد.چه معنی داره آدم روز عید سینه بزنه؟!

خیلی مسخره است که داریم به دست خودمون ارزش های ملی و مذهبی مون رو درست نقطه ی مقابل هم قرار میدیم.مسلمون بودن نقیض ایرانی بودن نیست همون طور که ایرانی بودن نقیض مسلمون بودن نیست.

یادمه خیلی وقت پیش جایی خوندم در زمان حکومت علی(ع) عده ای از ایرانیان خدمت ایشون رسیدن و در مورد سنت ایرانی ها مبنی بر گرامی داشتن روزی به نام نوروز براشون توضیح دادن و از امام خواستن  برای این روز دعایی بگن. گویا فراموش کردیم دعایی که لحظه ی تحویل سال نو می خونیم همون دعاییه که امام برای این روز به پدران ما آموختن که: یا مقلب القلوب والابصار..بعد هم فرمودن امیدوارم هر روز برای شما ملت ایران عید باشه.

آیا اگه ملیت ما تناقضی با مذهب ما داشت علی نمیگفت برین و تقویمتون رو مطابق با تقویم اعراب جور کنید؟! امام حسین خیلی مهمه اما سنت های بومی و ملی ما هم خیلی مهمن.هر دو قسمتی از فرهنگ امروز مان و خیلی احمقیم اگه دو قسمت یه فرهنگ رو که مکمل هم هستن نقطه ی مقابل هم قرار بدیم.

اتفاقا برعکس همه ی کسانی که از این تصادف تاریخی گله مندن من خیلی خوشحالم که ظرف یک روز میتونم ممزوج شدن دو ارزش فرهنگی رو ببینم.که هم می تونم برای سال جدیدم جشن بگیرم و هم قادرم به خاطر بیارم باید یاد مردی رو گرامی بدارم که برای قداست نام انسان خون خودش رو بخشید و اینکه این چه منافاتی با ارزش ملی من داره چیزیه که جدا از درک اون عاجزم!

 

+ نوشته شده در  84/12/20ساعت 13  توسط زهرا موثق  | 

 

روزای بچگی خیلی دورن.انگار هیچ وقت کوچیک تر از امروزم نبودم.فقط گرد و غباری از اون روزا مونده ته ذهنم که گاهی می خندونتم و گاهی...

تمام دوران دبستان من تو یه مدرسه ی به اصطلاح ارزشی گذشت.تمام دوران کودکیم!حیف از اون روزا...مدرسه ای که سخت می گرفت.خیلی سخت.که قرار بود از یه مشت بچه ی دبستانی با استفاده از هزاران هزار حربه یه مشت گوسفند مطیع بسازه که نه حرف میزنن نه فکر میکنن و نه می دونن خندیدن یعنی چی؟!

هر روز صبح زود مجبور بودیم صف بکشیم زیر آفتاب تیز بندرعباس و مشت های گره کرده ی کوچیکمون رو هی بزنیم به دهن این دولت و اون قدرت.خمیازه های اول صبحمون سانسور می شد برای هدفی بزرگتر که مرگ بر... گفتن ها بود!...آره...مرگ بر...همش مرگ بر...همیشه مرگ بر...

یادمه هر روز نماز جماعت داشتیم...یه طلبه می اومد و ما یاد گرفته بودیم پشتش باستیم و حرکت هاشو تقلید کنیم...وقتی خم می شدیم برای رکوع از تو جیب های گشاد مانتوهای بزرگتر از خودمون کشمش و آلبالو خشکه در می آوردیم و یواشکی قورت می دادیم.

گاهی فرار می کردیم از این همه کسالت نمازخونه که بوی جوراب میداد.یواشکی توی دستشویی قایم میشدیم و بعد که ماموران انتظامی مدرسه نمی تونستن ما رو پیدا کنن می دویدیم پشت کلاس ها و قایم موشک بازی میکردیم...و ریسه می رفتیم از خنده. و چه خنده هایی...چقدر لذت داشت خندیدن وقتی ممنوع شده بود. حاضرم شرط ببندم اون خنده های از ته دل ما هزار بار واسه خدا با ارزش تر از اون همه نماز قربتاً الی ناظممون بود.

مدرسه ی من تمام کودکیم بود که جا گذاشته شد بین اهداف سیاسی بزرگتر ها.بین اون همه خشم و نفرت از همه جا...از همه کس...از همه چیز.

و کودکی من که قربانی تاریخ این انقلاب شد.برای همه ی لحظه هایی که می تونست بهتر باشه و نبود.برای تمام خنده هایی که به دلم موند به بهانه ی موقر بار اومدن دخترانی که خیلی زیاد ۱۱ سالشون بود.و من که زجر کشیدم تمام ۵ سال دبستانم رو...تمام ۵ سال کودکیم رو...

 

 

+ نوشته شده در  84/12/10ساعت 13  توسط زهرا موثق  | 

 

 

آره.درست می گی! من تلخم...ولی حداقل واقعی ام!

 

+ نوشته شده در  84/12/05ساعت 0  توسط زهرا موثق  |