زن همسایه خم شد و دهانش را برد سمت گوش من و با غرور گفت:حرام است!خیره شدم به چهارسالگی ات و شک برم داشت که پس این همه معصومیت و قداست را از کجا آورده اند و گذاشته اند توی چشم هایت!
تو حرام هستی کوچولوی معصوم من! هیچ راه فراری هم برایت باز نمی کنند! نه! تو میوه ی گناهی! بذر مسموم شده ای که باید خشک شود...تو شجره نامه نداری.این بزرگترین گناه توست!
زن همسایه خیلی خوشحال بود از اینکه بیوگرافی تو را کشف کرده! نمی دانم شاید هم از این خوشحال بود که از حالا به بعد توی مهمانی های دوره ای شان موضوع برای کنفرانس های مهیج شان خواهند داشت.احتمالا خوشحال تر خواهد شد اگر آینده ی تو همانی باشد که پیش بینی کرده است! از همین حالا دارند روی روح تو شرط می بندند...!
من نگرانت نیستم.برایت دل هم نمی سوزانم.چون دنیای بی رحمی شده است.فقط یادم میاید وقتی بچه بودم(تقریبا به سن و سال تو) توی یک خیابان شلوغ دست مامانم را به هوس دیدن عروسک های پشت ویترین یک مغازه رها کردم و وقتی خوب سیر شدم از تماشا برگشتم و ناگهان خودم را آنقدر تنها دیدم که دلم خواست بمیرم. بغض کردم و جمع شدم توی خودم و نفس ام به شماره افتاد تا اینکه مامان با چشم قرمز آمد و مرا کشید توی بازوهایش و بعد که حسابی بوسیدم یک دانه هم گذاشت توی گوشم و چقدر کشیده اش درد نداشت...
و فقط ناراحتم که تو چرا قرار است از همه ی دنیا کشیده بخوری الا از مامانت!
میدانی ما حلال هستیم و کلی به تو سریم!...هر چقدر هم بخواهیم می تواینم با چشم های وقیحمان تو را سرزنش کنیم که چرا مادرت فاحشه بود و پدرت فاسد!به هر حال ما باید یکی را سرزنش کنیم...!
اما عزیزم:یادت باشد...مومو کوچولوها همیشه تنها هستند.تنهایی ات را اگر هم دوست نداری سپری کن برای اینکه لااقل تو مثل ما مریضی فساد نگاه نگیری!به ما خرده مگیر...ما حلالیم و حرام ها را نمی فهمیم!
ماها که حرام ترین حلال خداوندیم!