تبليغاتX
قابوس نامه
 

 

رنجنامه ات آنقدرها هم مهم نیست

بیا درس هایمان را مرور کنیم:

"من تروریست هستم"

"ما تروریست هستیم"

....

و والدین تو که در شلوغی حقه های هالیوودی گم شدند

بی خیال

 سیگار می کشی؟!

+ نوشته شده در  85/04/30ساعت 1  توسط زهرا موثق  | 

 

  

(یادم می ماند

جیب هایت را پر از ترانه کردی

و اسلحه ی گرم ما که کلوخ بود

نگاهت را گره زدی به افق و خصم را نشانه رفتی

"...صهیون..." از برادرم ترسید؛ از خواهرم ترسید

ترانه را مشت کردی و فریاد زدی:" تمام کودکی ام فدای بزرگسالی تو" 

اشک هایم کلوخ اند

سالهاست تو را با اشک هایمان غسل داده ایم

و نمازمان بر جنازه ی تو نماز شکر بود

به میمنت هیبت کلوخ هایت که گلوله های خصم را؛ که گلوله های صهیون را؛ به سخره گرفته بود

تمام شهر را ترانه باران خواهم کرد

به حرمت تمام کلوخ هایی که بی کار ته جیب هایت ماندند اما نپوسیدند...)

 

....

 

+ نوشته شده در  85/04/18ساعت 4  توسط زهرا موثق  | 

 

فیلم های وسترن همیشه صحنه های جذابی از مقابله ی خوبی و بدی؛ تمدن و توحش و حق و ناحق هستند. کابوی جذاب داستان همیشه در کمال خونسردی تفنگ اش را می کشد و بنگ بنگ! و فقط زمانی این کار را خواهد کرد که یک آدم رذل پا روی دمش گذاشته باشد.در غیر اینصورت "صلح" از سر و روی این مرد می بارد!

آنها منجی هستند.منجی آدم های بی پناهی که زیر بار ظلم آدم بدها کمرشان خم شده و شب و روز زل زده اند به سر در شهر  و دعا میکنند خدا بهشان رحم کند و از غیب برایشان یک قاتل بفرستد!

حالا تو کابوی عزیزم:"ويليام  راجرز"!

تو استجابت دعای کدام ملت بودی که تفنگت را در آوردی و در کمال خونسردی بنگ بنگ؟! و بر اساس کدام معیار تو آدم خوبه هستی و ۲۹۸ غیر نظامی آدم بده؟! به تو مدال دادند! برای اینکه تو ثابت کردی در نشانه گیری هیچ کس رو دست کابوی های خونسرد بلند نخواهد شد! ایستادی و سینه ات را دادی جلو و با افتخار گفتی:"اگر صدها بار نيز آن اتفاق رخ دهد، باز هم دستور شليك خواهم داد" انسانیت به تو تبریک خواهد گفت چرا که از او در مقابل ۲۹۸ غیر نظامی که خطرناک ترینشان  ۶۶ کودک زیر ۱۳ سال بودند محافظت کردی!

من فیلم اصابت موفقیت آمیز آن موشک به آن هواپیمای صد در صد خطرناک مسافربری را دیدم.شنیدم که خلبان التماس می کرد دست نگهدارید.شنیدم که با صدای لرزان بارها بلند و شمرده اعلام کرد که ما یک هواپیمای صد در صد غیر نظامی هستیم.شنیدم که گفت فقط مسافر توی این هواپیما است نه راکت و بمب! شنیدم که التماس میکرد! شنیدم!و شنیدم که سرباز یگان ات خندید و گفت:"رفتن پیش خداشون"

 و بعد دیدم.جنازه هایی که روی آب شناور بودند.سوخته و تکه تکه! جنازه ی بچه هایی که خیلی دورتر از آغوش مادرانشان با هر موج بالا و پایین می رفتند. آن عروسک سوخته را هم روی آب دیدم.و بعد دندان های زرد تو را کابوی شغال صفت که بوی مرگ می داد.بله. تو باز هم دستور شلیک خواهی داد و باز هم مدال خواهی گرفت.به خاطر رشادت های بی پایانت در برابر جنازه های سوخته ی کودکانی که عروسک هایشان را توی دریا گم کرده اند.

بابا می گفت به سرد خانه رفته.و وقتی می خواست بگوید که آنجا چه دیده بغض کرد و داد زد:حرومزاده های کثافت.تف به جد و آبادشون. و مامان بر خلاف همیشه برای اینکه فحش های زشتی داده بود معترضش نشد. و من فهمیدم تو چه رشادت هایی انجام داده ای.

کابوی عزیز!

بوی مردار می دهید. تو و کشورت هر دو. بوی گند قصاوت و باروت کابوی هایی که با خونسردی دریا را قبرستان می کنند.من از تو و همه ی فیلم های وسترن شما یانکی های بی رحم متنفرم. من از آن مدال لعنتی که به سینه ی همه ی  کابوی های تاریخ است متنفرم. آن "صلیب آهنین" استعاره ایست از شیطان و وقتی آن را به سینه تان وصل می کنید همه ی دنیا می بینند که خانه ی شیطان کجاست.

و من می خندم به آدم های ساده لوحی که هنوز هم به کابوی ها ایمان دارند...

+ نوشته شده در  85/04/11ساعت 22  توسط زهرا موثق  | 

 

زمانی که مادربزرگ با چهره ی وحشت زده به پاهایم نگاه می کرد و می گفت:"تو سفره ی مرتضی علی راه نرو خدا کورت میکنه!" را خوب به خاطر دارم...  

من عاشق قدم زدن توی آن پارچه ی تکه دوزی شده ی فوق العاده بودم و همیشه هم مادربزرگ نگران چشم هایم بود.

من عاشق این بودم که توی سفره ی مرتضی علی راه بروم و بعد با هم به سادگی دنیای مادربزرگم بخندیم.من و مرتضی علی.باهم!

+ نوشته شده در  85/04/08ساعت 5  توسط زهرا موثق  |