از تنبلی ام بود که وضو نگرفته بودم و بی وضو خوانده بودم:"فبای الاء ربکما تکذبان". گریه کردم و پاهام راکوبیدم زمین.سه بار زده بود پشت دستم.محکم که نه.اما زده بود وسه بار گفته بود:بی وضو حرامه!من گریه کردم و پاهام را کوبیدم زمین و مامان اخم کرد و گفت:اصلا به جهنم... نرو!
جهنم چقدر می چسبید بی سرخری که "الرحمن" را ارث پدری اش بداند.بچه ها چه اخمی کرده بودند!من بغض کرده بودم و توی دلم گفته بودم اصلا به کسی چه و از لج همه شان دست کشیده خورده ام را همین جور بی وضوی بی وضو کشیده بودم روی تمام الرحمن و خانم معلم که داد زده بود چه غلطی می کنی دماغم را داده بودم بالا و خوانده بودم:"هل جزاء الاحسن الا الاحسن؟ " و دست هام را نشانش داده بودم.
از به جهنم گفتن مامان شد که قرآن پیش چشمم چیزی ورای نان بین راه افتاده ای شد که باید بوسید و گذاشت اش توی طاقچه.حالا هم که بی وضو دست نمی کشم به کلام خدا از حرمت اش شرمم می شود نه از ترسش!...اما هنوز هم حاضرم پیش چشم امثال معلم ام دست بکشم روی الرحمن که ثابت شود برایش دست بی وضو نه سیاه می شود نه سنگ!
ابوذر بود که فریاد می زد:هرگاه مصحف های خود را به آب زر نوشتید و مساجد خود را آذین بستید آن زمان هلاک شما نزدیک شده؟!
نسخه ی فارسی کتاب "ارشاد منجی" را می خواندم.بی تعارف آدم را کسل می کند و این همه سر و صدایی که پیرامونش به راه افتاد به گمانم از همان حربه هایی است که برای جلب توجه به کار می رود.خیلی دلم می خواست بدانم چی چی این کتاب جالب و جذاب بود؟!
آن همه ادعا پیرامون یک نقد منصفانه و صادقانه آخرش همین از آب در آمده.یک کتاب پر از تناقضات شخصیتی و عقده های حقارت یک زن مسلمان که عجیب دلش می خواهد مسلمان نباشد ولی نمی دانم چه چیزی جلویش را می گیرد؟! این خانم کاش اول تکلیفش را با خودش روشن کند! کسی که تا این اندازه دل پری از اسلام دارد واقعا دلیل منطقی اش برای کماکان زیر بیرق اسلام ماندن چیست؟! خوب آدم شک برش می دارد این خانم هدف واقعی اش چیست! احیای اسلام منطقی یا مسخ اسلام؟! البته واقعا قد و اندازه ی این حرفها هم نیست!داشتم به این فکر می کردم که چرا اسم کتاب را نگذاشته: "به امید روزی که از خواب بیدار شویم و ببینیم همه ی مسلمانان به مریخ کوچ کرده اند!"
آدم عاقل با نقد منصفانه و برداشت های منطقی از اسلام مشکلی ندارد.مشکل درست از جایی آغاز می شود که متوجه شویم به اسم نقد قرار است اتفاقات دیگری برایمان بیفتد.دری وری های این خانم و به اصطلاح برداشت های دموکراتیکش از اسلام دقیقا شبیه همان برداشت هایی است که اسلام را شبیه یک جنازه می کند!و دلم می خواست در مورد توجیه اسلامی(!) همجنسگرایی اش از او سوال می کردم.اینکه او آزاد است هر جور که دوست دارد زندگی کند درست اما اینکه به خودش حق بدهد تصمیمات و شیوه ی زندگی اش را توجیه دینی کند و برایم خیلی گران است!
به هر حال کتاب ارشاد منجی ادامه ایست از راهی که آغاز شده برای توخالی کردن اسلام.حتی اگر در معدود مواردی هم حق با او باشد این دلیل نمی شود برداشت های کلی داشته باشد.من که چیز دندان گیری در این کتاب ندیدم.خواستید خودتان امتحان کنید!
همه ی این مقدمه ها را چیدم که بگویم الزاما هر کسی که از لیچار شنیدن قشر مزدوری که به نام طنز هر دری وری مزخرفی را از طریق VOAبه ناف این مملکت می بندند شاکی شود حکومتی نیست.
شاید آن به اصطلاح میزگرد "نگاه طنز به بنیادهای حکومتی جمهوری اسلامی ایران" اصلا ارزش این را نداشته باشد که من خون خودم را کثیف کنم. اما چرا نباید بگویم که چندش آورترین لحظه ی زندگی ام درست لحظه ای است که یک ایرانی تمام ارزش های مملکتش را هتاکی می کند؟! جناب آقای "اسد مذنبی" (که گویا باورش شده فحاشی های چاله میدانی اش ارزش ادبی دارد) تیغ متبرک طنز را که می گویند جراحی می کند نه شیار شیار؛ با قمه که به کار لات و لوت ها میاید برای عرض اندام؛ عوضی گرفته.
مملکت من هر دردی هم داشته باشد من باز هم راضی نمی شوم دردش را به عنوان گزک بدهم دست بیگانه تا به ریشم بخندد.آدم حتی اگر به هیچ چیزی هم معتقد نباشد حداقل کاری که می تواند برای خودش بکند این است که شرافتش را خرج این و آن نکند.کسی باید این را به همشهری عزیز بنده حضرت آقای مذنبی تذکر بدهد!
رمضان با "شجریان" شروع می شود.مامان دستهایش را می کشد روی تابه.دستهاش پر از خمیر است.رمضان با دستهای مامان شروع می شود و چایی شیرین و خرما ارده و زولیبی*
رمضان نان است. نان سوراغ؛ نان مهیاوه...رمضان با موهای حنا بسته ی بی بی شروع می شود.با ختم قرآن و مفاتیح و نهج البلاغه.
ما به صف نشسته ایم توی حیاط.غرغر می کنیم.شجریان چه خوب فریاد می زند.مجتبی سوزن خورده.مامان بزرگ تشر می زند: چقدر مونده و زهر.....ما می خندیم.
صدای اذان که بلند می شود چقدر خوشم میاید.نان بچه ها کوچولو و نرم است.نان بزرگ تر ها پهن و خشک.ما نان هامان را به رخ همدیگر می کشیم.مامان می گوید: اول نماز.ما خودمان را به کری می زنیم.
رمضان با حلیم سقایی شروع می شود.با سحری هایی که توی خواب می خوریم.با نمازی که توی خواب می خوانیم.رمضان با بوی گلاب شروع می شود.با جانماز بی بی.با ذکر بابا...
هیچ کس آدامس نمی جود.بابابزرگ سیگار نمی کشد.داوود به هیچ کس فحش نمی دهد.دهان همه بوی ناشتایی می دهد.
چقدر من از رمضان خوشم میاید.چقدر از مامان خوشم میاید.چقدر از روزه ی کله ی گنجشکی خوشم میاید.چقدر از حسرت یک قلپ آب خوردن خوشم میاید.چقدر همه چیز خوب است...!
(* زولبیا در گویش بندری)
تقریبا ۴ ساله بودم که جنگ تمام شد.آن هشت سال را به اندازه ی سر سوزنی درک نکردم.خصوصا که بندرعباس به هیچ عنوان درگیر جنگ نشد. البته ما هم مثل سایر نقاط ایران جبهه رفته داریم و شهید هم کم نداده ایم اما درک فیزیکی جنگ برای مردم من آنطور که مردم سایر نقاط ایران با گوشت و خونشان درک کردند تقریبا بی معنا است.
این باعث می شود من حتی خیلی بیشتر از سایر هم سن و سالهایم نگاه بی تفاوتی به مقوله ی دفاع هشت ساله مان داشته باشم.نه اینکه عمدا چنین چیزی را خواسته باشم و یا از سر نمک نشناسی به قضیه نگاه کنم. بلکه دقیقا همان چیزی هستم که به من نشان داده شده.جوانی که هیچ جذابیتی در ارزش های مطرح شده از سوی رسانه های جمعی اش در آن هشت سال ندید.
چند وقتی است تصمیم گرفته ام هشت سال دفاع را آنگونه ببینم که واقعیت داشته. ورای تقدس مالیدگی تصنعی و چندش آور مرسوم. آن هاله ی مقدسی که اطراف رزمندگان ما کشیده شد نه تنها برایم جذابیتی ندارد بلکه در حد فوق العاده ای دلزده و کسل و متنفرم می کند.دوست دارم ببینم کسانی که می جنگند به اندازه ی خودم معمولی و قابل لمس هستند.می خواهم ببینم که مثل من لباس می پوشند و حرف زدنشان و احساساتشان و حتی آرزوهایشان چندان با حرف زدن و احساس و آرزوهای من متفاوت نیست. اگر قرار باشد الگوی من باشند باید منش و رفتارشان برایم دست نیافتنی و "یه چیز دیگه" نباشد.
چرا برای من هشت سال ایستادگی بی معنا شده؟! چرا افتخارم این است که به فلان رزمنده و جانباز فحش بدهم؟! چرا به ریش فلان بابایی که از جنگ می گوید خیلی بی تعارف و سانسور می خندم؟! چرا به نظرمان حسین فهمیده شخصیت خنده داری است؟!واقعا خیلی بامزه است که یک بچه ی ۱۳ ساله همه ی کودکی اش را گره بزند به نارنجکی و بخزد زیر تانک تا من امروز برای دوستم sms بزنم که جعبه سیاه حسین فهمیده را پیدا کرده اند؟! اگر خنده دار است چرا هیچ کس جرات نمی کند محض خنده بخزد زیر تانک؟! و من فقط ۱۷ سال با جنگ فاصله دارم. ۱۷ سالی که جاری شده توی زندگیم و به جای اینکه من آن را نقطه ی روشنی در تاریخم ببینم و سند افتخاری برعکس یک مقوله ی بی مزه و کسل کننده و لوس تعبیرش می کنم؟!مگر نه اینکه همان بازپس گیری خرمشهر برای یک عمر پز دادن کفایت می کند؟! یا سوسنگرد؟! چرا خیلی از صفحات این جنگ توی تاریخ این مملکت گم شده؟! چرا هیچ کس از زنانی حرف نمی زند که بهشان تجاوز شد و بعد زنده به گور شدند؟! چرا هیچ کسی از جوانانی حرف نمی زند که نه از ترکش و خمپاره و گلوله که از تشنگی هلاک شدند در حالی که تا آب چند متر بیشتر فاصله نداشتند؟! چرا نباید از بچه هایی حرف بزنیم که شیمیایی به دنیا می آیند به جرم ناکرده ی پدران و مادرانشان؟!
من می خواهم بدانم اگر فردوسی امروز زنده بود و اگر حماسه ی دفاع ما را دیده بود آیا باز هم جسارت این را داشت تا حماسه ی مردانی را بسراید که رویین تن بودند و جنگیدن هیچ خطری برایشان نداشت؟!که روی اسب های غول پیکرشان می نشستند و پر سیمرغ آتش می زدند و بیشتر در پی زدن رکورد بودند تا دفاع از خاک و آبرو و ارزش ها. که چه کسی زودتر حریف را ناک اوت می کند! من قادرم هزاران نفر به فردوسی نشان دهم که هرگز زرتشت رویین تنشان نکرد و همه ی بدنشان بی نهایت آسیب پذیر بود و هیچ سیمرغی هم نداشتند تا در گرفتاری ها تیر گز به دستشان بسپارد برای ضربه کردن حریف. که همه ی سرمایه شان جانشان بود و قدرت اراده شان.
این دفاع برایمان کلیشه شده و فکر می کنم هیچ آفتی برای یک ارزش خطرناک تر از کلیشه شدنش نباشد.سرزمینی که سمرقند و بخارایش را به خال هندویی می بخشیدند و آب از آب تکان نمی خورد را توانستیم فقط با خونمان حفظ کنیم و این اگر به نظر کسی کسل کننده و مضحک می آید می توانیم حکم کنیم که چیز دیگری به او نشان داده شده!جنگ هرگز دوست داشتنی نیست اما دفاع چرا و رزمندگان ما حقیقتا دور تا دور این کشور یک سپر گوشتی ساختند و این هرگز نمی تواند قبیح باشد.
هفته ی دفاع مقدس فقط یک بهانه است.گرامیداشت یاد کسانی است که هست و نیستشان را خرج خوشی ما کرده اند. حتی خرج متلک هایی که نثار خودشان می کنیم.من متاسفم که هرگز تا قبل از ۲۰ سالگی ام منصف نبودم.متاسفم که هیچ کسی اهمیت نمی دهد که ما بدانیم یا نه.اما امیدوارم که روزی درک کنیم.کاش درک کنیم...