تبليغاتX
قابوس نامه
 

  بیست ساله نیستی بغل دستی

"زمان" دروغ جلفی است.قراردادی است برای هتک حرمت.دردیدن حادثه ی تو.کوس رسوایی انسانیت....بیست ساله نیستی.شمع ها را که فوت می کردی قربانی بی زمانی ات بودند.عید قربان بود.نه سالروز تولدت!

ترسم از این است که کبک باشیم.

ترسم از موش کور بودن است و طوطی بودن.

و می دانم که در این واهمه ی ازلی و ابدی شریکیم.

کافیست برای رفع کسالت قید فریاد را بزنی.قید رنج را.و بیست سالگی ات را تجربه کنی.مثل همه ی کبک ها میمون ها موش های کور و طوطی ها!

راست می گفتی:

"شهر همه بیگانگی و عداوت است"

خم نشو! تمام تکیه ام به داغی است که در نامت پنهان شده.به امیدی است که در نامم پنهان شده.و خدا می داند که تا کنون بغضم باز نشده به حرمت همین ها.چه داریم غیر این؟! و چقدر کافیست! و چقدر ثروتمندیم بغل دستی.

بیا بیا که زمانی ز می خراب شویم               مگر رسیم به گنجی در این خراب آباد

"می شناسمت به دوستی و یگانگی"

و همین ما را بس.

+ نوشته شده در  85/08/29ساعت 0  توسط زهرا موثق  | 

 

شهاب الدین سهروردی که "مقتول" می گویند سخت مقبول و عزیز بود پیش سلطان حلب.حسد کردند.گفتند:" پیش فلان ملک نامه بنویس به اتفاق تا در منجنیق نهیم! "

چون نامه بخواند دستار فرو گرفت.سَرَکَش ببریدند.در حال پشیمان شد: بر وی ظاهر شد مکر دشمنان.او را خود لقب " ملک ظاهر" گفتندی.فرمودشان تا چو سگ خون او را بلیسند.دو سه از ایشان بکشت که " شما انگیختید "

 

                                                                            (شمس الدین محمد تبریزی/مقالات)

+ نوشته شده در  85/08/28ساعت 15  توسط زهرا موثق  | 

 

در یک بهت زدگی غیر قابل کنترل به سر می برم...در یک غیر منتظره!

+ نوشته شده در  85/08/25ساعت 15  توسط زهرا موثق 

 

 "دنیای کوچک دون کامیلو" حقیقتا کتاب جذابی است.به خصوص شخصیت "په پونه" شهردار کمونیست داستان که حسابی باعث تفریحم شده.

"دون کامیلو" هم البته به نوبه ی خود شخصیت زیبایی است.کشیش خشن و در عین حال مهربانی که ابتکارات بی نظیری در تار و مار کردن و زدن پوز اعضای حزب کمونیست روستا به خرج می دهد.و البته در این داستان مسیح هم حضور دارد.بی هیچ اغراقی با دون کامیلو بحث می کند و حتی گاهی در اجرای نقشه های خبیثانه ای که دون کامیلو برای از میدان به در کردن رقیب اش(په پونه و دار و دسته اش) می کشد مستقیما کمکش می کند.

حسینه ای هست در بندرعباس که بابا می گفت پیشتر ها معروف بوده به حسینه ی توده ای ها.البته بندری ها "حسینیه" را می گویند "منبر".در گویش بندری می شده "منبر توده ای ها"(!) و ببینید که چه پارادوکس جذابی است این اصطلاح.می گفت:بر و بچه های توده ای محرم صفر که می شده پاتوق سینه زنیشان این حسینیه بوده و می گفت چه سینه ای هم می زدند.

وقتی "په پونه" برای غسل تعمید فرزندش راهی کلیسا شد و تصمیم گرفت اسم پسرش را بگذارد "لنین لیبرو آنتونیو" من چاره ای نداشتم جز اینکه به یاد "منبر توده ای ها" بیفتم و البته به یاد "گوته" که می گفت: " در هر شاهکاری هر کسی یک ایده ی شخصی به اجرا نرسیده ی خود را می یابد "

هیهات!

+ نوشته شده در  85/08/03ساعت 23  توسط زهرا موثق  |