می گویند اگر روسو و ولتر نبودند باز هم رمانتیسم در فرانسه به ظهور می رسید. این دو تنها روند این حرکت را تسریع کردند چرا که سرسختی نئوکلاسیسم و به خصوص وحدت های سه گانه طبقه ی متوسط را عاجز کرده بود.همه خوب می دانیم که این موج در هر حال شکل می گرفت.ویل دورانت می گوید:"ولتر در عصری می زیست که همه چیز در طلب یک مخربی بود تا بنیان کهن را بر اندازد"من به جنبه های سیاسی رمانتیسم که موازی انقلاب ۱۷۸۹ فرانسه گام بر می داشت( و شاید اصلا بتوان گفت خواستگاه انقلاب بوده)کاری ندارم.
فقط در مقام مقایسه به آنچه در شعر فارسی اتفاق افتاده و شورش رمانتیسم بر کلاسیسم فکر می کردم.البته که این دو در جنبه های نظری تقریبا هیچ سنخیتی با هم ندارند اما به درستی که عصیان بر آموزه های کهن وجه اشتراک هر دو است.
می شود درباره ی نقش نیما و جایگاهش در شعر نو و مقایسه اش با ولتر هم همین نگاه را تعمیم داد.به هزار و یک دلیل می شود حکم صادر کرد که بیچاره حمیدی و امثال او خبر نداشته اند نیما اصلا در جایگاهی نبوده که تیشه به ریشه ی شعر فارسی بزند یا نزند.نیما تنها سمبلی است از عصیان بر علیه کلاسیسم در شعر فارسی و یا به عبارتی سمبل عصیان بر تعاریف زیبایی شناسی شعر فارسی.
شعر نو موجی بود که به هر صورت شکل می گرفت.خواه نیما پرچمدار آن باشد یا حتی خود حمیدی.اصلا وجود نیما خودش برای کلاسیک ها غنیمتی بود.امثال حمیدی البته کیسه بکسی می جستند تا مشت های اتهامشان مبنی بر مرگ شعر کلاسیک را به آن بکوبند.این کیسه ی بکس کسی نبود جز نیما و پیروانش.بدین صورت جناب حمیدی(که خدایش بیامرزد)می توانست بدون هیچ عذاب وجدانی دو دستی فسیل شعر کلاسیک را بچسبد و مرگ شعر فارسی را فعلی جنایی جلوه دهد.
چه فرقی می کند چه کسی محکم تر سینه می زند؟! روسو یا ولتر یا نیما !( اشباحی که گنده تر از دیگران بوده اند!) محرم و صفر به هر حال ماه سینه زنی است....
"....از آبی ستاره ها
آن گونه که وعده می دادی. نشانی نبود...."
گاهی فکر می کنم ما ایرانی ها ملت خوشبختی هستیم.جایی بین "سنت" و "مدرنیته" گیر کرده ایم و این باعث می شود کمی از هر دو باشیم و در عین حال هیچ کدام نباشیم.
کمترین فایده اش این است که شما نه کاملا فسیل فسیل هستید و نه به قول همان اصطلاح معروف "زیر چرخ دنده های این تمدن کوفتی" له می شوید.البته که همین پا در هوا بودن یک سری ایرادات هم دارد. اصلا واقع بینانه تر نگاه کنیم."کلی" ایراد دارد. اما معتقدم نیمه پر لیوان را باید دید.
فکر می کنم فعلا جای خوبی گیر کرده ایم.(با احتساب این مسئله که ما یک کشور در حال توسعه هستیم)البته همه حرص به مقصد رسیدن را داریم. می گویند که خیلی هم مفید است! اما انصافا آیا کمی آسودگی در این برزخ وجود ندارد؟!
من که ترجیح می دم حالا حالا ها با "گاری کوپر" خداحافظی نکنم. فکر می کنم بهتر از این است که مجبور شوم خودم را از شر تمدن و همین مدرنیته به ارتفاع مرگ برسانم و مثل یک بستنی وانیلی زندگی کنم یا اینکه تن به خفت بدهم و به وسیله ی مکاتبه دیپلم آسانسور سواری بگیرم! "اسمش را هم بگذاریم تمدن!"
بله!پا در هوا ماندن به آسودگی اش می ارزد!