واقعا رابطه ی بین زیبایی و شیئ چیست؟آیا می توان زیبایی را در اشیاء جستجو کرد؟
من اغلب فکر می کنم زیبایی را باید در واکنشی که شیئ در جهان بیرون ایجاد می کند جستجو کنیم و نه در نفس شیئ. بر این اساس فکر می کنم زیبایی در ذات اشیاء تعبیه نشده. جزئی از ارکان شیئ نیست. زیبایی باید قسمتی از جهان بیرون باشد.....!
اگر زیبایی در ذات اشیاء وجود داشت معیار زیبایی باید در بین تمام انسانها یکی می بود.اگر من بگویم فلان شیئ از نظر من زیبا است و بغل دستی ام معتقد باشد که: "خیر! خیلی هم زشت است" یعنی که قادر نیست خاصیت را تشخیص دهد.یعنی که نمود زیبایی به عنوان قسمتی از شیئ مورد بحث مان، ایراد دارد. چه آن بغل دستی من شوت باشد و چه نباشد او قادر نیست آن قسمت را که ذاتی شیئ خواندیمش کشف کند.این عجیب است برایم. اینکه: در قضاوت انسانها از زیبایی تفاوت وجود دارد.
"سپهری" معتقد بود نگرش ما به جهان است که چیزی را زشت یا زیبا می سازد.اینکه چطور به کرکس نگاه کنیم مثلا.شاید این یک توهم شاعرانه باشد.اما آیا شاعران معتمد ترین مترجمان زیبایی نیستند؟
من این طور برای خودم نتیجه گرفته ام:اشیاء در ذات خود خنثی هستند. تنها استعدادشان قابلیت دیده شدن است.زیبایی و زشتی دو مفهوم انتزاعی است که خارج از ذهن ما معنایی ندارند.
فقط می ماند یک سوال که باز کل ذهنم را به هم می ریزد : اگر شاخص زیبایی نگرش من باشد پس چگونه هنوز زیبایی زنده است؟!
حاضرم قسم بخورم هیچ نسلی بیچاره تر از نسل من نبوده.رومن گاری جایی می گوید این حرف مزخرفی است.چرا که همه ی نسل ها به یک اندازه بیچاره و درمانده هستند و فقط شکل درماندگی شان فرق می کند.
اما خودش مزخرف می گفته.تو را به خدا از دوران دایناسورها تا به حال پای کدام نسل بیشتر توی"واقعیت" فرو رفته؟ کدام نسل تا این اندازه رویاهاش را از دست داده و پرت شده بین دنیایی که نه دوستش دارد نه قدرت تغییرش را دارد؟
من برای این دنیا ترسیده ام.تمام نوجوانی ام بین واقعیات گذشته.من از واقعیت متنفرم.بس که احاطه ام کرده.
بزرگ تر های ما را ببین.خوب که نوجوانی و جوانی شان را پایکوبی کرده اند و با رویاهاشان زندگی کرده اند و همه چیزشان را گذاشته اند پای آرمان هاشان تازه فهمیده اند نسخه ی خوشبختی را اشتباهی براشان پیچیده بوده اند.که سرکار بوده اند و اینکه نوجوانی و جوانی شان را خرج موهومات کرده اند و نسل سوخته اند و اینها....
نگاه عاقل اندر سفیه شان که شامل حال آدم می شود آی آدم حرص می خورد.انگاری که زندگی در واقعیت غیر قابل نفوذ(در یک بازی از پیش باخته اصلا) خیلی بهتر از زندگی در موهومات است.وای اگر روسو زنده بود....!
به من چه که انقلاب اسلامی حق همه ی رویاهای نسل پدرم را نپرداخته! کم کمش این نیست مگر که حداقل به نسل او رویا داد؟! و کمی هم امید؟! این را که من دیگر از لا به لای عقده هام در نیاورده ام.خودشان با زبان خودشان اعتراف می کنند.
به نظرم کم کم باید همه مان به سویس پناهنده شویم.من هم برای لنی نامه می نویسم تا به صورت قسطی حق الزحمه ی تدریس اسکی را قبول کند.این ارتفاع بوی مرگ می دهد....
باز کردن زخم های قدیمی به اعتقاد عده ی زیادی از عقلا خلاف عقل سلیم است.اما این وسط انصاف تاریخی چه می شود؟!
پریشب مستند ۴ در ادامه ی پخش غیر منتظره ترین های مستند جهان "آقای مرگ" اثر "ارول موریس" را نمایش داد.خدا می داند تا چه اندازه ذوق زده شدم.
قصدم نقد فیلم نیست.نه تخصص اش را دارم نه دل و دماغش را.تنها خواستم سوالی را که فیلم مطرح می کند کمی بلند تر مطرح کنم.تقاضا می کنم بی هیچ اغماضی به قضیه نگاه کنیم.باید تکلیفمان را با خودمان روشن کنیم.
موضوع اصلا به صحت آنچه در آشویتس اتفاق افتاده یا نیفتاده بر نمی گردد.فقط یک سوال می ماند: چرا امثال "ارنست زاندل" یا "فرد لوچر" به دلیل بازخوانی و یا به اعتقاد عده ای تجدید نظر در یک داستان تاریخی محاکمه می شوند؟! چرا قانونی وضع می شود که هر گونه مخالفت با یک خبر تاریخی جرم تلقی خواهد شد؟! کتمان یک خبر تاریخی چرا باید توهین به گروهی خاص تلقی گردد؟! واقعا این چه ربطی به یهودیان دارد؟!
بله.ممکن است لوچر اشتباه کرده باشد. اصلا ممکن است واقعا پنج هزار نفر یهودی(!) نه یک نفر کمتر و نه یک نفر بیشتر در اتاق های گاز کشته شده باشند.به شواهد و مدارک مورد استناد لوچر هم که اهمیتی ندهیم آیا باز هم سوالی نمی ماند که خوب چرا کتمان این حقیقت(!) جرم شناخته شده؟!
کمی هم ظنین باشیم.به نظر شما چیزی پشت پرده نیست؟!