تبليغاتX
قابوس نامه
 

آرتا را دیشب بعد از ۶ ماه دیدم.با هم قدمی زدیم تا هتل هما.روی موج شکن ایستادیم و کمی حرف زدیم.نه از خاطرات.از حال و احوالمان.گذاشتیم کمی از موج هایی که کوبیده می شود به آن مثلا دماغه بپاشد به سر و صورتمان و خنکمان کند....

بعد شروع کردیم توی ساحل به قدم زدن و کمی هم خندیدن به حال و احوال خودمان که همین جور یک دفعه ای بی پول و پله از خانه ی ما زده بودیم بیرون و حالا داشتیم با حسرت به کافی شاپ نشین های هتل نگاه می کردیم و به خودمان دلداری می دادیم که برگشتنی می رویم یک کرانچی چیزی می خریم.

کمی هم از آینده حرف زدیم و آرتا گفت که می خواهد استراتژیک یا یک همچون چیزی بخواند و من هم از نقد ادبی برایش گفتم و جذبه ای که برایم دارد.

باز پیاده مسیر هتل تا خانه را زیر درخت های کرت پیاده رو گز کردیم و کرانچی هم خریدیم و کمی هم حرف زدیم.حال خوشی بود.

 فاطی می گفت آرتا آدم را به یاد تعطیلات می اندازد.به یاد فراغت.راست است.یکی از دلایلش احتمالا این است که یا تابستان ها اینجاست یا میان ترم ها و یا تعطیلات نوروز.اما برای من فقط این نیست.صمیمیت فارغ از هر گونه مصلحت اندیشی و آن یک رنگی عجیب و غریبی که دارد به علاوه ی کم حرفی اش به گمانم بهترین دلیل باشد برای احساس آرامشی که به انسان می دهد.

دوست خوبی است این آرتا...همه باید یکی یک دانه اش را داشته باشند!

+ نوشته شده در  85/12/24ساعت 14  توسط زهرا موثق  | 

 

متهم شده ام به نوعی "زیست انتزاعی" ! جلل الخالق! البته متوجه نشدم که این بیماری دقیقا چه نوع کوفتی است.اما اگر منظور آن باباهای متهم کننده نوعی "هپروت زدگی" باشد یقینا درصدی از این اتهام ریشه در واقعیت دارد.

اما سوالی که برایم پیش آمده تا حدودی خیالم را راحت می کند : آیا همه ی ما با ذهن مان زندگی نمی کنیم؟! آیا جهان بینی ما برگرفته از همان تصاویر انتزاعی کوفتی نیست!؟

عزیزان! "زیست انتزاعی" اتهام گنده ای است که فقط به من نمی چسبد.(من احتمالا از این جمله ی فانتزی خوشم آمده!) :"وقتی انگشت اتهام مان را به سمت کسی نشانه می گیریم سه انگشت دیگر به سمت خود ما برگشته"

خوب می دانم که مرز عقل و جنون را میزان بهایی تعیین می کند که به تصاویر ذهنی مان می دهیم.اما فراموش نکنیم  که این مرزشناسی ادعای عظمایی است....!

من حتی اگر موجودی واقعیت گریز هم باشم سوالم کاملا واقعی است.میل بفرمایید!


پیوست:

این هم سهم تودهنی دموکراتیک من:300 the movie

+ نوشته شده در  85/12/19ساعت 12  توسط زهرا موثق  | 

 

"شیردال" را می خواندم.آن اتصال بدون مرز واقعیت و خیال را. درهم تنیدگی افسانه و تاریخ. تلفیق خرافات و حقایق را...

شاید بی شرمانه باشد مقایسه ی "چارلز باکستر" و " جی.کی.رولینگ" اما همین تلفیق دو ناهمگون در کنار هم ذهن مرا از "شیردال" به سمت "هری پاتر" می کشاند.من قصدم تنها لمس اعجاز افسانه قاطی واقعیت است البته. نه به باکستر کاری دارم نه آن خانم رولینگ.

من به رازی که در این داستان ها وجود دارد فکر می کردم.به جادو!

به من نگویید این عنصر بی اهمیتی است.جادو را می گویم. انسان مجذوب هرآنچیزی است که از درکش عاجز است.جیم" را در "هکلبری فین" به خاطر بیاورید.وقتی خرافات و جادو و جمبل های "می سی سی پی" از زبان جیم بر سر هک خراب می شد چه قدر کیف می کردید؟!

شیردال داستان معلمی است که دانش آموزان اش را وادار می کند با پیش فرض های وهمی به قضایای جهان نگاه کنند.که قوانین را قابل بازنگری و حتی قابل نفی ببینند.که به "زیبایی ها" بیش از "چهارچوب ها" اهمیت دهند.(باز من قل خوردم در ورطه ی تقابل کلاسیسم و رمانتیسم.جلل الخالق!)

قسمت هایی از داستان شیردال:

"می گفت الماس ها جادویی اند و برای همین زن ها به نشان جادوی زنانگی حلقه ی الماس به انگشت می کنند.خانم فرنچی می گفت:مردها قدرتمند اند اما جادوی واقعی ندارند...."

"وینه با انگشت ورق مرگ را نشان داد و گفت:این چی؟خانم ورق ها را جمع کرد. گفت:عزیزم این یعنی تو زود می میری..."

"فرشته ها اغلب اوقات به کنسرت می روند و در راهروهای کناری تالار که به قول خانم هیچ کس حواسش به آنجا نیست می نشینند..."

"خانم گفت:هیچ موجودی نمی میره.فقط به یک عنصر زمینی یا غیر زمینی دیگه تبدیل می شه.اینو جلو روتون می گم بهشم ایمان دارم قسم می خورم.نباید بترسین. من این حقیقتو با چشای خودم دیدم.من این قضیه رو خوب فهمیدم چون یه شب خدا منو توی خواب بوسید.این جامو...."

بهترین قسمت داستان از نظر من گفتگوی خانم فرنچی است با یکی از دانش آموزان که می خواهد به خانم فرنچی ثابت کند در ریاضیات قانون همیشه قانون است و خانم معلم می گوید که اعداد می توانند سیال و متغیر باشند و اینکه در کلاس او ضرب شش در یازده می شود شصت و هشت حتی اگر خلاف قانون باشد. وقتی دانش آموزی می پرسد چرا؟ پاسخ خانم فرنچی بسیار قابل تامل است: " چون اینجوری جالب تره.فکر می کنید یه اصل جدید به کسی آسیبی می رسونه؟! مثلا گل های لب پنجره پژمرده می شن؟!"

ساختار شکنی های ذهنی خانم فرنچی البته برای بچه ها بی اندازه جالب و جذاب است.بچه ها خانم فرنچی را برای خلق دنیای تازه و بی دردسرش دوست دارند.به او لقب زن مریخی داده اند و لابد او را متفاوت دیده اند.خانم فرنچی با نوع نگاهش آنها را سحر کرده است.برای خانم معلم کشف اسرار اهرام ثلاثه مصر به مراتب مهم تر از درک دنیای لارو و شفیره و دگردیسی چهار مرحله ای تخم است.به خصوص تلفیق عریان افسانه و حقیقت توسظ خانم فرنچی ذهن بچه ها را با این پرسش روبرو می کند که چند درصد از شنیده هاشان توجیه بیرونی دارند و چه میزان از وهمیات ناشی می شود.

"شیردال" را بخوانید. ماهنامه ی "گلستانه" شماره ی ۷۸.ترجمه ی محمد رضا فرزاد.

+ نوشته شده در  85/12/13ساعت 0  توسط زهرا موثق  | 

 

آن قبل ها-خیلی پیش تر از آنکه بزرگ شوم- "دلیران قلعه ی آخولقه" را خواندم.امروز حتی اسم نویسنده هم برایم محو شده.اما هنوز خطوط چهره ی "شیخ شامل" را خوب خوب یادم است.نقاشی شیخ روی جلد کتاب همراه با ریش انبوه مشکی و آن قطار فشنگ که ضربدری روی سینه اش نقاشی شده بود...

مطمئنم اگر قرار بود امروز این کتاب را بخوانم نه تنها لذتی از خواندنش نمی بردم که به عکس دلم را حتی به هم می زد.این لابد یکی از هزاران مضراتی است که بالا رفتن سلیقه ی کتاب خوانی به جان آدم می اندازد.

اما دروغ چرا؟! زنی بود در داستان که من شیفته اش بودم.چنان همذات پنداری با این شخصیت روی روحیه ام تاثیر گذاشته بود که حاضر بودم به محض رویت هر گونه اجنبی مذکر یک تف گنده حواله اش کنم.مسخره است که با این حجم علاقه حتی اسم طرف را فراموش کرده باشم. اما بله! من می پذیرم که رگه های اولیه ای از "توهم توطئه" و "فمنیسم" را توامان از همان روزهای عدم شکل گیری شخصیت ام داشته ام.

به هر حال آن زنی که اسمش را فراموش کرده ام و دوستش داشتم رو می کند به آن بابا -فرمانده ی روسی- و با غرور می گوید: "حتی اگر یک فشنگ هم برامان نمانده باشد با آب دهانمان با شما می جنگیم" بعد هم البته طی یک طرح دراماتیک کشته می شود.

چند روز پیش کتابی می خواندم از "دوبوار".وقتی کتاب را بستم حس عجیبی به سراغم آمد.مطمئنم این حس به سراغ تمام خانم هایی که کتاب های "دوبوار" را خوانده اند آمده.خوبی کتاب های "دوبوار" در مقایسه با نوشته های "وولف" این است که "دوبوار" خیال شما را راحت می کند.یعنی قصدش این نیست که مانند "ویرجینیا وولف" در عباراتی با فرم سیال-که بی اندازه دلم را آشوب می کند-  زن را محور جهان قلمداد کند و مرد را به حاشیه براند.خیر! "دوبوار" عاشقانه در پی حذف بی چون و چرای مرد از سطح کره ی خاکی است.این را لابد مدیون روحیه ی فرانسوی اش هستیم(!)

ختم کلام اینکه :این روزها خیلی ها(!) مصمم هستند در غیاب گلوله از شیوه های جایگزین استفاده کنند( این را می گویند یک تهدید دموکراتیک!)حالا آنقدر به اژدهای خفته سوزن بزنید تا "دوبواریسم" خونش عود کند و روایت دوم از "خشم اژدها" را ناظر باشیم!

از ما گفتن!

+ نوشته شده در  85/12/01ساعت 1  توسط زهرا موثق  |