تبليغاتX
قابوس نامه
 

یادم نمی آید کدام داستان بود.اسم نویسنده اش تولستوی بود یا که داستایوسکی یا که کدام یکی از این غول های نویسنده؟ مسخره این است که جلدها را خیلی خوب به خاطر می آورم.معمولا همین طوری ام.چیزهای مهم را فراموش می کنم.به خصوص اسم ها را و هیبتی که دارند...من از جلد اش هیچ خوشم نیامد اما داستان را دوست داشتم.مرد جوان لجبازی که در یک شرط بندی زندگی اش را با ادبیات معامله می کند.پانزده سال بود به گمانم نه؟!راستش هرگز دلم برایش نسوخت.برعکس شیفته ی خوش اقبالی اش شدم و حتی بارها آرزو کردم کسی مرا در آن کلبه ی کذایی حبس کند.

اما خوب حالا که فکرش را می کنم می بینم دیگر از آن روزها خیلی گذشته.روزهایی که می شد ادبیات را در یک کلبه ی دور افتاده در جنگل درک کرد.دیگر اینطورها هم راحت نیست.راست می گفت شاعر کبیرمان.حالا دیگر نمی شود پایین رودخانه لم داد و خواند :" آب را گل نکنید..." حالا دیگر باید حواسمان به آن سر بریدن بالای رودخانه هم باشد.

من دلم می خواست می توانستم برای پیش کسوتان ادبیات آکادمیک مان تا کمر خم شوم.اگر هنوز می شد ادبیات را پای میز شرط بندی معامله کرد یقین بدانید این کار را می کردم.حالا فکر می کنم ادبیات دیگر آن قبایی نیست که باید به تن مردم گشاد باشد تا آن شاخص های از رده خارج حکم کنند به غنای آن.بی خیال دوختن شرق و غرب هستی به هم. این افاده های آکادمیک فقط به این درد خورده که من دانشجوی ادبیات در فقر یک جریان منسجم یا به تکه های سردرگم ادبیات روشنفکری چنگ بیندازم یا مجبور باشم خودم را بدوزم به ناصر خسرو و منوچهری و کیکاووس بن اسکندر. من هر چقدر سعی می کنم نمی توانم احساس خوبی نسبت به تنیدس های آکادمیک داشته باشم و این تنها به قدرنشناسی من بر نمی گردد.کمی هم به دلیل بوی موریانه ای است که به جان این تندیس ها افتاده به گمانم...

 

+ نوشته شده در  86/01/27ساعت 14  توسط زهرا موثق  | 

 

به دلیل طولانی بودن احتمالی این کامنت مجبورید(!) هویت این کامنت را به عنوان یک پست بپذیرید.(چیزی در مایه های آش کشک خاله و آره و اینا!)

در پاسخ جناب آقای معیری پیرامون بحث مطرح شده

 
فکر می کنم آن کلام گریزی آثار مدرن نویسان طبق دیدگاه "هانیول" کاملا به طرح این نوع رمان ها مربوط است. بهتر از من می دانید که الزاما برای مدرن نویسی می بایست همین قدر چهارچوب شکن و لایه لایه نویس بود.اگر به قول "هانیول" درباره ی رسالت طرح در رمان مدرن معتقد باشیم(طرح در رمان مدرن حرکتی است در جهت واروونگی دیدگاه خواننده بر مبنای کشف حقیقت به صورت حرکت از ظاهر به باطن قضایا) باید بپذیریم که زبان هم در این گونه رمان ها الزاما می بایست وجهی باطنی داشته باشد مثلا همان گونه که شخصیت ها دارند.بر این اساس کلام گریزی در آثار مدرن را نه تنها قابل توجیه که اصلا لازم می یابیم.مانند زبان مورد استفاده در آثار جویس ویا بکت و یا وولف و غیره که به تبعیت از طرح شان می بایست کلام گریز و چهارچوب شکن باشند.

اما برداشت من از نوشته ی شما این بود که شما کلام گریزی را مترادف چهارچوب شکنی و گریز از کادر معنی کرده اید و معتقدید هر چند غنای اثر سیر صعودی خواهد داشت برقراری ارتباط با مخاطب به دلیل همین گریز سیر نزولی می یابد.آنچه مد نظرتان بوده را به گمانم دریافته باشم.اما آنچه ناپرداخته مانده این وسط تناقضی است که به واسطه ی این گونه تعریف در ذهنم ایجاد می شود و به شدت جای بحث دارد...

حتما به تفاوت کاردکرد زبان شعر و نثر باید اشاره می شد که نشد.از نگاه من کادر و یا چهارچوب در شعر بسیار محدود است.کلماتی که در این نوع ادبی مورد استفاده قرار می گیرند به شدت گزینش شده هستند.مسلما بهتر از من آگاهید که نثر مدرن تا چه اندازه درون گراست و نسبت به گزینش واژه تا چه اندازه وسواسی عمل می کند.این را می توان از مقایسه با نثر دوره های قبلی مثلا نثر قرن هجدهمی و یا نوزدهمی دریافت.بر این اساس است که "مالکوم بردبری" می نویسد: "ماهیت این نوع نثر به طرز قابل توجهی شاعرانه تر می شود"

تناقضی که ایجاد می شود و به گمانم کاملا به جا هم هست را در همین نقطه می توان یافت.می فرمایید "شب زنده داری فینیگن ها" وجه قابل توجهی کلام گریزی و نفوذ ناپذیری دارد که حتما همین طور است و شکی در آن نیست و معتقدید این نفوذناپذیری به واسطه ی همان پرداخت خارج از چهارچوبش است.

جناب آقای معیری.رمان به زعم "بردبری" درون گرا و شاعرانه چگونه می تواند هم چهارچوب گریز باشد و هم به شدت وسواسی؟ اگر زبان در اوج گزینش محوری است چگونه کادر گریزی و چهارچوب گریزی اش را توجیه می کنید!؟ 

 

+ نوشته شده در  86/01/02ساعت 16  توسط زهرا موثق  | 

 

من اتاقم را مشمول خانه تکانی قرار نداده ام.تاوانش را هم با تحمل غر و لند پرداخته ام البته. اما برایم مهم نبود ارواح نیاکانمان چقدر دلخور می شوند یا که نمی شوند. برای این کم کاری سوء نیت هم داشته ام و در کمال بی پروایی اعتراف هم می کنم.امیدوار بودم ارواح محترم در روند "قُرُقیزاسیون" کردن خانه از خیر قدم رنجه فرمودن به تنها جنبه ی خصوصی زندگی من(بعد از آن جنبه ی انتزاعی البته) بگذرند و مرا سرافراز نفرمایند.

تنها لطفی که می توانم خدمتشان داشته باشم این است که به حرمت وصیت "شاملو" این آخر سالی :" خفت شان را به لعنت و دشنامی افزون نکنم اگر چه مبدا خراب آبادی بودند که نامش دنیاست "

عزیزان!عیدتان مبارک باشد.

اگر خوب دعا می کنید برای افت فشار خونم التماس دعا دارم....قبلا سپاسگذارم!

 

+ نوشته شده در  86/01/01ساعت 0  توسط زهرا موثق  |