تبليغاتX
قابوس نامه
 

 فکر می کنم طنز در بعضی از آثار ذاتی است.اغلب اینطوری نیست.یعنی اینکه اتفاق افتاده که چیزهایی را خوانده ایم که طنز درشان ذاتی نبوده و آن را مثل یک چیز اضافی به زور در اثر چپانده اند.این جور کتاب ها حالم را به هم می زنند.اما طنز این بابا بولگاکف به نظرم چیز ویژه ای است.ذاتی است. خاصه رمان "مرشد و مارگاریتا"ش که مرا به شدت به یاد طنز داستان های گوگول انداخت.نمی دانم شاید چون هموطن اند اینطوری دیده ام.البته گمان نمی کنم اینقدرها هم ظاهر بین باشم.در هر صورت من از این کتاب لذت بردم و فکر می کنم عنصر اصلی این لذت همین زبان طعنه آمیز و جذاب بولگاکف است که مشابهت غریبی با آن طعنه های معرکه ی داستان های گوگول دارد.

+ نوشته شده در  86/02/20ساعت 21  توسط زهرا موثق  | 

 

از این که فکر کنم زندگی مسابقه است متنفرم.زندگی مسابقه نیست.زندگی زندگی است.من هرگز در زندگی ام اهل مسابقه نبوده ام.اهل دویدن برای رسیدن به خط پایان نبوده ام.همیشه آدم ها متعجب ام می کنند.بیست سال است دارم بین این مردم نفس می کشم اما هنوز هم جنم این را دارند که دهانم را از تعجب باز کنند.آخر تو را به خدا نگاهشان کنید که چطور برای هر چیز چرندی حرص می زنند. برای هر چیز مصیبت باری حرص می زنند.برای هر چیز بی اهمیتی حرص می زنند...

من زیر بار چنین تعریف نکبت باری نمی روم.حاضر نیستم آزادی خودم را بدهم.اما چه انتظاری می شود داشت؟ از کی می شود انتظار داشت درک کند؟ برای اینکه این آدم هایی که اطرافم می بینم اینها آرزوشان این است که پیروزی شان عجین باشد با شکست دیگران.فکر می کنند این دو تا لازم و ملزوم اند.چه انتظاری می شود از چنین آدم هایی داشت؟

بیچاره آدم ها که هیچ وقت "تنهایی یک دونده دو استقامت" را نفهمیدند و خیال برشان داشت که آن کنار خط پایان ایستادن و زل زدن به عبور دیگران از خط را می توانند به حماقت "دونده ی تنها" ربطش بدهند.

+ نوشته شده در  86/02/10ساعت 22  توسط زهرا موثق  | 

 

خوبی سوسک شدن برای عده ای حداقلش این بود که جنم شان مشخص شد و جنم اطرافیانشان ایضا.نکبت بار بودن هیئت ظاهری مانع کشف نکبت ها و رذالت ها که نشد هیچ اتفاقا باعث شد ماها شاخص بیفتد دستمان که : "بله! با همین یک جناب «سامسا» اندازه ی شرافت شما را هم می سنجیم"

کدام آدم خالی بندی برای یک سوسک مرده گریه می کند؟ من دلم بیشتر به حال خودم سوخت که  شرافت دنیایی که دارم در آن زندگی می کنم خیلی راحت به وسیله ی دست و پای لزج و چندش آور یک سوسک عظیم الجثه لکه دار می شود و همه ی آن لبخند پرتاب کردن هامان به کشک هم نمی ارزند...

دردناک است.

+ نوشته شده در  86/02/07ساعت 3  توسط زهرا موثق  |