زمانی که مادربزرگ با چهره ی وحشت زده به پاهایم نگاه می کرد و می گفت:"تو سفره ی مرتضی علی راه نرو خدا کورت میکنه!" را خوب به خاطر دارم...
من عاشق قدم زدن توی آن پارچه ی تکه دوزی شده ی فوق العاده بودم و همیشه هم مادربزرگ نگران چشم هایم بود.
من عاشق این بودم که توی سفره ی مرتضی علی راه بروم و بعد با هم به سادگی دنیای مادربزرگم بخندیم.من و مرتضی علی.باهم!