تبليغاتX
قابوس نامه
 

تقریبا ۴ ساله بودم که جنگ تمام شد.آن هشت سال را به اندازه ی سر سوزنی درک نکردم.خصوصا که بندرعباس به هیچ عنوان درگیر جنگ نشد. البته ما هم مثل سایر نقاط ایران جبهه رفته داریم و شهید هم کم نداده ایم اما درک فیزیکی جنگ برای مردم من آنطور که مردم سایر نقاط ایران با گوشت و خونشان درک کردند تقریبا بی معنا است.

این باعث می شود من حتی خیلی بیشتر از سایر هم سن و سالهایم نگاه بی تفاوتی به مقوله ی دفاع هشت ساله مان داشته باشم.نه اینکه عمدا چنین چیزی را خواسته باشم و یا از سر نمک نشناسی به قضیه نگاه کنم. بلکه دقیقا همان چیزی هستم که به من نشان داده شده.جوانی که هیچ جذابیتی در ارزش های مطرح شده از سوی رسانه های جمعی اش در آن هشت سال ندید.

چند وقتی است تصمیم گرفته ام هشت سال دفاع را آنگونه ببینم که واقعیت داشته. ورای تقدس مالیدگی تصنعی و چندش آور مرسوم. آن هاله ی مقدسی که اطراف رزمندگان ما کشیده شد نه تنها برایم جذابیتی ندارد بلکه در حد فوق العاده ای دلزده و کسل و متنفرم می کند.دوست دارم ببینم کسانی که می جنگند به اندازه ی خودم معمولی و قابل لمس هستند.می خواهم ببینم که مثل من لباس می پوشند و حرف زدنشان و احساساتشان و حتی آرزوهایشان چندان با حرف زدن و احساس و آرزوهای من متفاوت نیست. اگر قرار باشد الگوی من باشند باید منش و رفتارشان برایم دست نیافتنی و "یه چیز دیگه" نباشد.

چرا برای من هشت سال ایستادگی بی معنا شده؟! چرا افتخارم این است که به فلان رزمنده و جانباز فحش بدهم؟! چرا به ریش فلان بابایی که از جنگ می گوید خیلی بی تعارف و سانسور می خندم؟! چرا به نظرمان حسین فهمیده شخصیت خنده داری است؟!واقعا خیلی بامزه است که یک بچه ی ۱۳ ساله  همه ی کودکی اش را گره بزند به نارنجکی و بخزد زیر تانک تا من امروز برای دوستم sms بزنم که جعبه سیاه حسین فهمیده را پیدا کرده اند؟! اگر خنده دار است چرا هیچ کس جرات نمی کند محض خنده بخزد زیر تانک؟! و من فقط ۱۷ سال با جنگ فاصله دارم. ۱۷ سالی که جاری شده توی زندگیم و به جای اینکه من آن را نقطه ی روشنی در تاریخم ببینم و سند افتخاری برعکس یک مقوله ی بی مزه و کسل کننده و لوس تعبیرش می کنم؟!مگر نه اینکه همان بازپس گیری خرمشهر برای یک عمر پز دادن کفایت می کند؟! یا سوسنگرد؟! چرا خیلی از صفحات این جنگ توی تاریخ این مملکت گم شده؟! چرا هیچ کس از زنانی حرف نمی زند که بهشان تجاوز شد و بعد زنده به گور شدند؟! چرا هیچ کسی از جوانانی حرف نمی زند که نه از ترکش و خمپاره و گلوله که از تشنگی هلاک شدند در حالی که تا آب چند متر بیشتر فاصله نداشتند؟! چرا نباید از بچه هایی حرف بزنیم که شیمیایی به دنیا می آیند به جرم ناکرده ی پدران و مادرانشان؟!

من می خواهم بدانم اگر فردوسی امروز زنده بود و اگر حماسه ی دفاع ما را دیده بود آیا باز هم جسارت این را داشت تا حماسه ی مردانی را بسراید که رویین تن بودند و جنگیدن هیچ خطری برایشان نداشت؟!که روی اسب های غول پیکرشان می نشستند و پر سیمرغ آتش می زدند و بیشتر در پی زدن رکورد بودند تا دفاع از خاک و آبرو و ارزش ها. که چه کسی زودتر حریف را ناک اوت می کند! من قادرم هزاران نفر به فردوسی نشان دهم که هرگز زرتشت رویین تنشان نکرد و همه ی بدنشان بی نهایت آسیب پذیر بود و هیچ سیمرغی هم نداشتند تا در گرفتاری ها تیر گز به دستشان بسپارد برای ضربه کردن حریف. که همه ی سرمایه شان جانشان بود و قدرت اراده شان.

این دفاع برایمان کلیشه شده و فکر می کنم هیچ آفتی برای یک ارزش خطرناک تر از کلیشه شدنش نباشد.سرزمینی که سمرقند و بخارایش را به خال هندویی می بخشیدند و آب از آب تکان نمی خورد را توانستیم فقط با خونمان حفظ کنیم و این اگر به نظر کسی کسل کننده و مضحک می آید می توانیم حکم کنیم که چیز دیگری به او نشان داده شده!جنگ هرگز دوست داشتنی نیست اما دفاع چرا و رزمندگان ما حقیقتا دور تا دور این کشور یک سپر گوشتی ساختند و این هرگز نمی تواند قبیح باشد.

هفته ی دفاع مقدس فقط یک بهانه است.گرامیداشت یاد کسانی است که هست و نیستشان را خرج خوشی ما کرده اند. حتی خرج متلک هایی که نثار خودشان می کنیم.من متاسفم که هرگز تا قبل از ۲۰ سالگی ام منصف نبودم.متاسفم که هیچ کسی اهمیت نمی دهد که ما بدانیم یا نه.اما امیدوارم که روزی درک کنیم.کاش درک کنیم...

+ نوشته شده در  85/07/03ساعت 1  توسط زهرا موثق  |