<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>قابوس نامه</title>
<link>http://zahra999.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 15 Nov 2007 23:39:47 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://zahra999.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                 این وبلاگ به آدرس : &lt;A href=&quot;http://zahramovasagh.blogspot.com&quot;&gt;http://zahramovasagh.blogspot.com&lt;/A&gt; منتقل شد&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Nov 2007 23:39:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zahra999&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>zahra999</dc:creator>
<guid>http://zahra999.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من یک دونده ی دو استقامتم</title>
<link>http://zahra999.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>&lt;DIV align=right&gt;&lt;A href=&quot;http://www.jamesnachtwey.com/jn/images/JN0002SIN.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt;&amp;nbsp;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;آدم هایی که قرار است شبیه آنها باشم به شکل رقت انگیزی کور اند. عده ای شان حقیقتا از دیدن عاجزند و عده ای هم آگاهانه و درکمال بی شرمی تظاهر می کنند که هیچ اتفاق ناخوشایندی هرگز نمی تواند آنقدرها هم بد باشد. گرچه من گروه اول را ترجیح می دهم چرا که مصلحت اندیشی بوی گند خودپسندی می دهد و به نظرم می رسد هیچ آفتی به اندازه ی خودپسندی برای انسانیت تولید زحمت نکرده&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;چند ماه دیگر بیست و یک ساله خواهم بود. حقیقتش خیلی فکر کردم و دیدم نمی توانم نیمه ی دوم عمرم را این ریختی شروع کنم. هیچ خوش ندارم کالای کارخانه ای باشم.دلم نمی خواهد زندگی لذت بخشی را تجربه کنم .دلم نمی خواهد خوشبخت باشم.نمی خواهم دماغم را بگیرم و پیف پیف راه بیندازم. خوش ندارم آدم موفقی شوم و به همه لبخند بزنم. نمی خواهم قسمتی از کثافتی باشم که دنیا را برداشته. نمی خواهم روحم را بفروشم. خیلی فکر کرده ام . سعی کردم تصمیمم بهترین باشد. روشی که انتخاب می کنم مفید باشد.سعی کردم باهوش باشم و درست فکر کنم . حالا انتخابم را کرده ام . گرچه خیلی خوب می دانم هر تغییری ، اتفاقی یا هر چی راکه منتظرش هستم، باید بگذارم در کوزه و آبش را بخورم.اشکالی ندارد.می گذارم در کوزه و آبش را می خورم. اما تظاهرهم نمی کنم که بهشت را می شود وسط جهنم ساخت&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&amp;nbsp;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&amp;nbsp;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;*(می توان این طور نتیجه گرفت که این قسمتی از دفتر خاطرات مجازی ام است که اینجا کپی پیست شده.برای اینکه احتمالا دیگر&amp;nbsp;نمی خواهم یک &lt;STRONG&gt;پندنامه&lt;/STRONG&gt; باشم.حالامی خواهم فقط &lt;A href=&quot;http://zahramovasagh.blogspot.com&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;درخت نشین&lt;/STRONG&gt; &lt;/A&gt;باشم.)&lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Mon, 04 Jun 2007 13:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zahra999&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>zahra999</dc:creator>
<guid>http://zahra999.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بسیار سپاسگزارم ای مغز گنده من!</title>
<link>http://zahra999.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 527px; HEIGHT: 359px&quot; height=378 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://pro.corbis.com/images/42-15784652.jpg?size=67&amp;amp;uid={8cc29747-e659-4e2f-8273-2485ccef8067}&quot; width=552 align=middle border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به قول &quot;&lt;STRONG&gt;ونه گوت&quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;: &lt;/STRONG&gt;خوب دیگر، قرار نبود که بنشیند و سمفونی نهم بتهوون بسازد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 03 Jun 2007 00:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zahra999&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>zahra999</dc:creator>
<guid>http://zahra999.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://zahra999.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;فکر می کنم طنز در بعضی از آثار ذاتی است.اغلب اینطوری نیست.یعنی اینکه اتفاق افتاده که چیزهایی را خوانده ایم که طنز درشان ذاتی نبوده و آن را&amp;nbsp;مثل یک چیز اضافی&amp;nbsp;به زور در&amp;nbsp;اثر چپانده اند.این جور کتاب ها حالم را به هم می زنند.اما طنز این بابا بولگاکف به نظرم چیز ویژه ای است.ذاتی است. خاصه رمان &quot;مرشد و مارگاریتا&quot;ش که مرا به شدت به یاد طنز داستان های گوگول انداخت.نمی دانم شاید چون هموطن اند اینطوری دیده ام.البته گمان نمی کنم اینقدرها هم ظاهر بین باشم.در هر صورت من از این کتاب لذت&amp;nbsp;بردم و فکر می کنم عنصر اصلی این لذت همین زبان طعنه آمیز و جذاب بولگاکف است که مشابهت غریبی با آن طعنه های معرکه ی داستان های گوگول دارد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 May 2007 17:30:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zahra999&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>zahra999</dc:creator>
<guid>http://zahra999.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://zahra999.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از این که فکر کنم زندگی مسابقه است متنفرم.زندگی مسابقه نیست.زندگی زندگی است.من هرگز در زندگی ام اهل مسابقه نبوده ام.اهل دویدن برای رسیدن به خط پایان نبوده ام.همیشه آدم ها متعجب ام می کنند.بیست سال است دارم بین این مردم نفس می کشم اما هنوز هم&amp;nbsp;جنم این را دارند که دهانم را از تعجب باز کنند.آخر تو را به خدا نگاهشان کنید که چطور برای هر چیز چرندی حرص می زنند. برای هر چیز مصیبت باری حرص می زنند.برای هر چیز بی اهمیتی حرص می زنند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من زیر بار چنین تعریف نکبت باری نمی روم.حاضر نیستم آزادی خودم را بدهم.اما چه انتظاری می شود داشت؟ از کی می شود انتظار داشت درک کند؟ برای اینکه این آدم هایی که اطرافم می بینم اینها آرزوشان این است که پیروزی شان عجین باشد با شکست دیگران.فکر می کنند این دو تا لازم و ملزوم اند.چه انتظاری می شود از چنین آدم هایی داشت؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بیچاره آدم ها که هیچ وقت &lt;STRONG&gt;&quot;تنهایی یک دونده دو استقامت&quot;&lt;/STRONG&gt; را نفهمیدند و خیال برشان داشت که آن کنار خط پایان ایستادن و زل زدن به عبور دیگران از خط را می توانند به حماقت &quot;دونده ی تنها&quot; ربطش بدهند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Apr 2007 18:34:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zahra999&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>zahra999</dc:creator>
<guid>http://zahra999.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://zahra999.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوبی سوسک شدن برای عده ای حداقلش&amp;nbsp;این بود که جنم شان مشخص شد و جنم اطرافیانشان ایضا.نکبت بار بودن هیئت ظاهری مانع کشف نکبت ها و رذالت ها که نشد هیچ اتفاقا باعث شد ماها&amp;nbsp;شاخص بیفتد دستمان که : &quot;بله! با همین یک&amp;nbsp;جناب «&lt;STRONG&gt;سامسا&lt;/STRONG&gt;»&amp;nbsp;اندازه ی شرافت شما را هم&amp;nbsp;می سنجیم&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کدام آدم خالی بندی برای یک سوسک مرده گریه می کند؟ من دلم بیشتر به حال خودم سوخت که&amp;nbsp; شرافت دنیایی که دارم در آن زندگی می کنم خیلی راحت&amp;nbsp;به وسیله ی&amp;nbsp;دست و پای لزج و چندش آور یک سوسک عظیم الجثه لکه دار می شود و همه ی آن لبخند پرتاب کردن هامان به کشک هم نمی ارزند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دردناک است.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Apr 2007 23:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zahra999&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>zahra999</dc:creator>
<guid>http://zahra999.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://zahra999.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادم نمی آید کدام داستان بود.اسم نویسنده اش تولستوی بود یا که داستایوسکی یا که&amp;nbsp;کدام یکی از این&amp;nbsp;غول های&amp;nbsp;نویسنده؟ مسخره این است که جلدها را خیلی خوب به خاطر می آورم.معمولا همین طوری ام.چیزهای مهم را فراموش می کنم.به خصوص اسم ها را&amp;nbsp;و هیبتی که دارند...من از جلد اش هیچ خوشم نیامد اما داستان را دوست داشتم.مرد جوان لجبازی که در یک شرط بندی زندگی اش را با ادبیات معامله می کند.پانزده سال بود به گمانم نه؟!راستش هرگز دلم برایش نسوخت.برعکس شیفته ی خوش اقبالی اش شدم و حتی بارها آرزو کردم کسی مرا در آن کلبه ی کذایی حبس کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما خوب حالا که فکرش را می کنم می بینم&amp;nbsp;دیگر از آن روزها خیلی گذشته.روزهایی که می شد ادبیات را در یک کلبه ی دور افتاده در جنگل درک کرد.دیگر اینطورها هم راحت نیست.راست می گفت شاعر کبیرمان.حالا دیگر نمی شود پایین رودخانه لم داد و&amp;nbsp;خواند &lt;STRONG&gt;:&quot; آب را گل نکنید...&quot;&lt;/STRONG&gt; حالا دیگر باید حواسمان به آن سر بریدن بالای رودخانه هم&amp;nbsp;باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من دلم می خواست می توانستم برای پیش کسوتان ادبیات آکادمیک مان تا کمر خم شوم.اگر&amp;nbsp;هنوز می شد ادبیات را پای میز شرط بندی معامله کرد یقین بدانید این کار را می کردم.حالا&amp;nbsp;فکر می کنم ادبیات دیگر آن قبایی نیست که باید به تن مردم گشاد باشد&amp;nbsp;تا آن شاخص های از رده خارج حکم کنند به غنای آن.بی خیال دوختن شرق و غرب هستی به هم. این افاده های آکادمیک فقط به این درد خورده که من دانشجوی ادبیات در فقر&amp;nbsp;یک جریان منسجم&amp;nbsp;یا به تکه های&amp;nbsp;سردرگم ادبیات روشنفکری&amp;nbsp;چنگ بیندازم&amp;nbsp;یا&amp;nbsp;مجبور باشم خودم را بدوزم به ناصر خسرو و منوچهری و کیکاووس بن اسکندر. من هر چقدر سعی می کنم نمی توانم احساس خوبی نسبت به تنیدس های آکادمیک داشته باشم و این تنها به قدرنشناسی من بر نمی گردد.کمی هم به دلیل بوی موریانه ای است که به جان این تندیس ها افتاده به گمانم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Apr 2007 11:16:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zahra999&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>zahra999</dc:creator>
<guid>http://zahra999.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یا رومی روم یا زنگی زنگ</title>
<link>http://zahra999.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به دلیل طولانی بودن احتمالی این کامنت&amp;nbsp;&lt;STRONG&gt;مجبورید(!)&lt;/STRONG&gt; هویت این کامنت را به عنوان یک پست بپذیرید.(چیزی در مایه های&amp;nbsp;آش کشک خاله و آره و اینا!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در پاسخ &lt;A href=&quot;http://kooroshmoayeri.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;جناب آقای معیری&lt;/A&gt;&amp;nbsp;پیرامون بحث مطرح شده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;BR&gt;فکر می کنم آن کلام گریزی آثار مدرن نویسان طبق دیدگاه &quot;هانیول&quot; کاملا به طرح این نوع رمان ها مربوط است. بهتر از من می دانید که الزاما برای مدرن نویسی می بایست همین قدر چهارچوب شکن و لایه لایه نویس بود.اگر به قول &lt;STRONG&gt;&quot;هانیول&quot;&lt;/STRONG&gt; درباره ی رسالت طرح در رمان مدرن معتقد باشیم(طرح در رمان مدرن حرکتی است در جهت واروونگی دیدگاه خواننده بر مبنای کشف حقیقت به صورت حرکت از ظاهر به باطن قضایا) باید بپذیریم که زبان هم در این گونه رمان ها الزاما می بایست وجهی باطنی داشته باشد مثلا همان گونه که شخصیت ها دارند.بر این اساس کلام گریزی در آثار مدرن را&amp;nbsp;نه تنها&amp;nbsp;قابل توجیه که اصلا لازم می یابیم.مانند زبان مورد استفاده در آثار جویس ویا بکت و یا وولف و غیره که به تبعیت از طرح شان می بایست کلام گریز و چهارچوب شکن باشند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما برداشت من از نوشته ی شما این بود که شما کلام گریزی را مترادف چهارچوب شکنی و گریز از کادر معنی کرده اید و معتقدید هر چند غنای اثر سیر صعودی خواهد داشت برقراری ارتباط با مخاطب به دلیل همین گریز سیر نزولی می یابد.آنچه مد نظرتان بوده را به گمانم دریافته باشم.اما آنچه ناپرداخته مانده این وسط تناقضی است که به واسطه ی این گونه تعریف در ذهنم ایجاد می شود و به شدت جای بحث دارد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حتما به تفاوت کاردکرد زبان شعر و نثر باید اشاره می شد که نشد.از نگاه من کادر و یا چهارچوب در شعر بسیار محدود است.کلماتی که در این نوع ادبی مورد استفاده قرار می گیرند به شدت گزینش شده هستند.مسلما بهتر از من آگاهید که نثر مدرن تا چه اندازه درون گراست و نسبت به گزینش واژه تا چه اندازه وسواسی عمل می کند.این را می توان از مقایسه با نثر دوره های قبلی مثلا نثر قرن هجدهمی و یا نوزدهمی دریافت.بر این اساس است که &lt;STRONG&gt;&quot;مالکوم بردبری&quot;&lt;/STRONG&gt; می نویسد:&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt; &quot;ماهیت این نوع نثر به طرز قابل توجهی شاعرانه تر می شود&quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تناقضی که ایجاد می شود و به گمانم کاملا به جا هم هست را در همین نقطه می توان یافت.می فرمایید &lt;STRONG&gt;&quot;شب زنده داری فینیگن ها&quot;&amp;nbsp;&lt;/STRONG&gt;وجه قابل توجهی&amp;nbsp;کلام گریزی و نفوذ ناپذیری دارد&amp;nbsp;که حتما همین طور است و شکی در آن نیست و معتقدید این نفوذناپذیری به واسطه ی همان پرداخت خارج از چهارچوبش است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جناب آقای معیری.رمان به زعم &lt;STRONG&gt;&quot;بردبری&quot;&lt;/STRONG&gt; درون گرا و شاعرانه&amp;nbsp;چگونه می تواند هم چهارچوب گریز باشد و هم به شدت وسواسی؟&amp;nbsp;اگر&amp;nbsp;زبان&amp;nbsp;در&amp;nbsp;اوج گزینش محوری است چگونه کادر گریزی و چهارچوب گریزی اش را توجیه می کنید!؟&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Mar 2007 12:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zahra999&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>zahra999</dc:creator>
<guid>http://zahra999.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://zahra999.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من اتاقم را مشمول خانه تکانی قرار نداده ام.تاوانش را هم با تحمل غر و لند پرداخته ام البته. اما برایم مهم&amp;nbsp;نبود ارواح نیاکانمان چقدر دلخور می شوند یا که نمی شوند. برای این کم کاری سوء نیت هم داشته ام و در کمال بی پروایی اعتراف هم می کنم.امیدوار بودم ارواح محترم در روند&amp;nbsp;&quot;قُرُقیزاسیون&quot;&amp;nbsp;کردن خانه از خیر قدم رنجه فرمودن به&amp;nbsp;تنها جنبه ی خصوصی زندگی من(بعد از آن جنبه ی انتزاعی البته) بگذرند و مرا سرافراز نفرمایند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تنها لطفی که می توانم خدمتشان داشته باشم این است که به حرمت وصیت &quot;شاملو&quot; این آخر سالی &lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;:&quot; خفت شان را به لعنت و دشنامی افزون نکنم اگر چه مبدا خراب آبادی بودند که نامش دنیاست &quot;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عزیزان!عیدتان مبارک باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر خوب دعا می کنید برای افت فشار خونم التماس دعا دارم....قبلا سپاسگذارم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Mar 2007 21:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zahra999&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>zahra999</dc:creator>
<guid>http://zahra999.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این یادداشت برای آرتا است</title>
<link>http://zahra999.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آرتا را دیشب بعد از ۶ ماه دیدم.با هم قدمی زدیم تا هتل هما.روی موج شکن ایستادیم و کمی حرف زدیم.نه از خاطرات.از حال و احوالمان.گذاشتیم کمی از&amp;nbsp;موج هایی&amp;nbsp;که کوبیده می شود به&amp;nbsp;آن مثلا دماغه&amp;nbsp;بپاشد به سر و صورتمان و خنکمان کند....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد شروع کردیم توی ساحل به قدم زدن و کمی هم خندیدن به حال و احوال خودمان که همین جور یک دفعه ای&amp;nbsp;بی پول و پله از خانه ی ما زده بودیم بیرون و حالا داشتیم با حسرت به کافی شاپ نشین های هتل نگاه می کردیم و به خودمان دلداری می دادیم که برگشتنی می رویم یک کرانچی چیزی می خریم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کمی هم از آینده حرف زدیم و آرتا گفت که می خواهد استراتژیک یا یک همچون چیزی بخواند و من هم از نقد ادبی برایش گفتم و جذبه ای که برایم دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باز پیاده مسیر هتل تا خانه را زیر درخت های کرت پیاده رو گز کردیم و کرانچی هم خریدیم و کمی هم حرف زدیم.حال خوشی بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;فاطی می گفت آرتا آدم را به&amp;nbsp;یاد تعطیلات می اندازد.به یاد فراغت.راست است.یکی از دلایلش&amp;nbsp;احتمالا این است که یا تابستان ها اینجاست یا میان ترم ها و یا تعطیلات نوروز.اما برای من فقط این نیست.صمیمیت فارغ از هر گونه مصلحت اندیشی و آن&amp;nbsp;یک رنگی&amp;nbsp;عجیب و غریبی&amp;nbsp;که دارد&amp;nbsp;به علاوه ی کم حرفی اش&amp;nbsp;به گمانم بهترین دلیل باشد برای احساس آرامشی که به انسان می دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوست خوبی است این آرتا...همه باید یکی یک دانه اش را داشته باشند!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Mar 2007 10:32:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zahra999&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>zahra999</dc:creator>
<guid>http://zahra999.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
